ماجرای آدمخوارها

مدت ۲ ماهی است که از معاونت فرهنگی جهاددانشگاهی به روابط عمومی دانشگاه منتقل شدم و اگه خدا بخواد قراره مدیریت این اداره رو به دست بگیرم . اما تو این مدت چیزایی دیدم که نگو و نپرس . وقتی متن زیر رو تو ایمیلم دیدم ، بد ندیدم که تو وبلاگ بذارمش تا با تایید این داستان به اتفاق حواسمون رو جمع کنیم که اگه تو همچین شرکت هایی یه موقع آدمخوارها خواستن ما رو بخورن بلافاصله نبودمون حس بشه و لااقل به اندازه یه آبدارچی به درد مجموعمون بخوریم .

 

ماجرای آدمخوارها ، دريك شركت

 

     پنج آدمخوار به عنوان برنامه نويس در يك شركت خدمات كامپيوتري استخدام شدند . هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شركت گفت : شما همه جزو تيم ما هستيد . شما اينجا حقوق خوبي مي گيريد و مي توانيد به غذاخوري شركت رفته و هر مقدار غذا كه دوست داشتيد بخوريد . بنابراين بايستي فكر خوردن كاركنان را ديگر از سر خود بيرون كنيد و آدمخوارها قول دادند كه با كاركنان شركت كاري نداشته باشند .

     چهار هفته بعد رئيس شركت به آنها سر زد و گفت : مي دانم كه شما خيلي سخت كار مي كنيد و من از شماها راضي هستم ، اما يكي از نظافتچي هاي ما ناپديد شده است ،‌ كسي از شماها مي داند كه چه اتفاقي براي او افتاده است و آدمخوارها اظهار بي اطلاعي كردند .

    بعد از اينكه رئيس شركت از اتاقشون بيرون رفت ، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد : كدوم يك از  شما نادونها اون نظافتچي را خورده ؟

    يكي از آدمخوارها با اكراه دستش را بالا آورد . رهبر آدمخوارها گفت : اي احمق ! طي اين چهار هفته ما مديران ، مسئولان و مديران پروژه ها را خورديم و هيچكس چيزي نفهميد و حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد !

/ 33 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عمو نوروز

سلام......خوبي؟ ميگم ماااااااااااااااااااااااااااا با حالي ي ي ي ي ي ي ي ي خيلي با حالي ي ي ي ي ي بينهايت با حالي ي ي ي ي وا ي ي ي ي ي ي ... اخ اخ .....اخ..واي سرم.......... افتادم.......... يکي يه ليوان شربت بده من.. دوست من......... به منم سر بزن ...... منتظرتم عمو نوروز

بانو

سلام دوست گرامی از مطالب زيباتون مستفيض شدم بسيار پر معنی و جالب بودند مخصوصا داستان تاجر و ماهيگير که عين واقعيت بسياری از مردمی هست که ساليان سال ميدوند تا به بالاترين مقامات و ثروت فراوان دست پيدا کنند و زمانی به خود ميان که می بينن هيچ لذتی از زندگيشون نبردن و زيبائی هايی که در اطرافشون بوده درک نکردن و اونوقته که ديگه خيلی ديره مويد باشی قربانت بانو

حريم ياس

سلام. واقعا چقدر زيبا گفتيد .. واقعا خيلی ها تو اين اداره جات هستند که فقط حقوق دولت و بيت المال را حرام ميکنند و فقط به فکر پر کردن جيب خودشون هستند و اصلا زيردست براشون اهميت نداره مگر اينکه لنگ زيردست باشن (نظافتچی) ياعلی .

محمد

سلام دوست خوبم از اینکه به ما سر میزنی خیلی ممنونم زندگي اجبار است...مرگ انتظار است...عشق يک بار است...فکر تو تکرار است.......جدائی دشوار است.......کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد بازم پیشم بیا

سيمين

دیگر بهانه هم لازم ندارم ، بهانه برای بارش اشک . مهربانی ِ نامهربانانه تو زلزله به دل شکیبای ِ ناشکیب من میاندازد ... و به جای آتش فشان عصبانیت چشمه ای از چشمانم میجوشد ، که گواه تلاطم درونم است . من آپم

محمد

دوست خوبم سلام به طمع خوندن يه داستان جالب ديگه اومدم که ديدم خبری نيست قبليها رو مجدداْ مرور کردم بازخوانيشون خالی از لطف نيست پاينده باشيد

مهران

ميگن يه ت...... تو جزيره آدمخوارها گير می افته........ ميگه خوب چجوری به اين .....ها بگم من آدم نيستم جسارت نباشه کلا بی ربط بود. مواظب خودت باش.

انسيه

رضوان جان ممنون که خبر دادی

احمد

کی می شود صبح، چشم هایمان را به نگاه تو بگشاییم کی می شود شام ، تصویر تو را به قاب خوابهایمان ببریم؟ کی می شود صدای گامهای آمدنت در گوش هستی طنین بیندازد. کی می شود پرچم پیروزی ات را بر بام هستی بنشانی.